دلم لرزيد...

خيلي ساده شروع مي كني...
با بي تفاوتي ادامه ميدهي...
عادت ميكني به ادامه...
به عادت كردن دلبسته ايم... و مسير آن بر بستري از احساسات...همواره اينگونه بوده...
به عادت كردن دلبسته ايم... و مسير آن بر بستري از احساسات...همواره اينگونه بوده...
ناگهان و براي تحمل اين سبكي دست به اعتراف ميزني...
آهي از اعماق ريه هايت نثار صداقتت ميكني...
كه عادت بسي سبك است...
آنقدر صادقي كه مشعوف و متوهم از بلور صداقتت ،عادت را به گوشه اي ميراني...
بي پروا ميشوي...با حيا ميشوي...خيلي خوب ميشوي...
...و بلور صداقت بسي ترد است و محتاج يك تلنگر...
و آن عادت به عزلت رانده شده...
واي بر تو كه بي خبري از فريبش...
و تكه سنگي كه در گوشه هاي رانده شدگي هميشه يافت شدنيست...براي هجمه ي عادت...
...
...
امروز دلم لرزيد...صداقتم ترك برداشت...
+ نوشته شده در Mon 7 Sep 2009 ساعت توسط مزدک شادکام
|


