دلم لرزيد...



خيلي ساده شروع مي كني...

با بي تفاوتي ادامه ميدهي...

عادت ميكني به ادامه...

به عادت كردن دلبسته ايم... و مسير آن بر بستري از احساسات...همواره اينگونه بوده...

ناگهان و براي تحمل اين سبكي دست به اعتراف ميزني...

آهي از اعماق ريه هايت نثار صداقتت ميكني...

كه عادت بسي سبك است...

آنقدر صادقي كه مشعوف و متوهم از بلور صداقتت ،عادت را به گوشه اي ميراني...

بي پروا ميشوي...با حيا ميشوي...خيلي خوب ميشوي...

...و بلور صداقت بسي ترد است و محتاج يك تلنگر...

و آن عادت به عزلت رانده شده...

واي بر  تو كه بي خبري از فريبش...

و تكه سنگي كه در گوشه هاي رانده شدگي هميشه يافت شدنيست...براي هجمه ي عادت...

...

...

امروز  دلم لرزيد...صداقتم ترك برداشت...



تقديم به پروردگاري كه مارا اينگونه مي خواهد...




اميد




عكس و عنوان از مهتاب