my new T-shirt

این تی شرت منو یاد تو میندازه علی...خوب نگاش کن

این تی شرت منو یاد تو میندازه علی...خوب نگاش کن

اندازه ی تمام تنبلیهایی که تو ایران داشتم کار دارم اینجا...
اما خوب اینجا از امروز همانند گذشته خواهد بود...



سرم تو کار نوشتنم بود...لیوان چاییم کنارم عین یه زن چاق دوست داشتنی نشسته بود و خودشو باد میزد...منم دید میزد...روبروم یه دختر و پسر رو صندلی پارک داشتن یه حسایی رو تجربه می کردن...باد میومد...گاهی از سمتشون بوی سکس میاورد...(معلوم شد چقدر حواسم به نوشتن بوده...)
-آقا یه فال می خری؟
سرم رو بلند کردم...
چقدر اروتیسم تو چشماش وول می خورد...نگاهش چیزی رو لمس میکرد...
دست پسره روی رون دختره بالا پایین میرفت...همینطوری پیش می رفت پارک رو آب می برد...
-آره می خرم
-چندتا بدم
-چندتا دوس داری بدی؟!
-همون یه دونه
-هوش و حواست کجاس؟
-ها؟
(خنده)
حس کردم داره می میره از ذوق...اون دوتا هم داشتن جون می دادن اون طرف...تکونای ریز تنشونو میتونستم حس کنم از فاصله ی بیست متری...
فالمو باز کردم...خوندم...فقط خوندم....غرق نوشتن شدم دوباره...
سرم رو بلند کردم...
اون دوتا ناپدید شده بودن...ذوب شده بودن...
پسر فال فروش برگشته بود...درست روبروم...چشماش داشت ذوب می شد...
دیدم داره با دوربینم عشق بازی می کنه!...

این روزا با هر عکسی که می گیرم نت ها به رقص در میان تو ذهنم...حتی عکسهای گذشته هم همین جور همراه می شن...ابژه ها نت می شن...فرمها ریتم می سازن...من می رقصم...و کسی کف نمی زنه!...سوت نمی زنه!...تو یه استودیو تنهای تنها...سازها همه ایرانی...گامها همه پارسی...دستگاه محور...مقامی...تازه دارم می فهمم آبستره چیه...حس انتزاعی چجوری دیوونت می کنه...اینکه چقدر ما ایرانی ها انتزاعی هستیم...چقدر سرشار گریه می کنیم...چقدر خوبه این انتزاع نامرئی...

مغز من همواره در نظاره ای بوی خاک را می فهمد
مغز من همیشه دلی سرخ دارد و تپشش هم آمیزی خاک و آسمان است


شکایت از شب وقتی صدا مرده ای ، به خوابی عمیق منتهی است

اين عكسها مجموعه نيست...فقط عنوان همش سهمه!...ادامه دارد...